هستی شناسی انتقادی خودمان

[ad_1]

هستی شناسی انتقادی خودمان

در نظر فوکو, اهمیت مقاله روشنگری چیست کانت در شکل تأمل اوست طبق این شکل از تأمل, کانت زمان حال را نه عصری جهانی می داند که فرد به آن تعلق دارد, نه رخدادی که نشانه هایش تازه درک شده اند و نه زمان حال را طلیعه کسب دستاوردی در آینده تلقی می کند


١ در نظر فوکو، اهمیت مقاله «روشنگری چیست؟» کانت در شکل تأمل اوست؛ طبق این شکل از تأمل، کانت زمان حال را «نه عصری جهانی می داند که فرد به آن تعلق دارد، نه رخدادی که نشانه هایش تازه درک شده اند و نه زمان حال را طلیعه کسب دستاوردی در آینده» تلقی می کند. برعکس، مقاله کانت «تأملی است در باب امروز، امروز به عنوان روزی متفاوت در تاریخ و به عنوان نیرو و انگیزه ای برای دست زدن به کار خاص فلسفی» در نظر فوکو، تأمل کانت راجع به امروز، مقدمه و انگیزه ای است برای کار فلسفی و آن کار چیزی نیست جز هستی شناسی انتقادی خودمان؛ یعنی بررسی این امر که چگونه به آنچه هستیم تبدیل شده ایم؛ این کار هم محدودیت های خودِ اکنون ما را آشکار می کند و هم امکان می دهد به موجودی غیر از آنچه هستیم تبدیل شویم.




٢ به اعتقاد کانت، هرگز نباید فراموش کرد که غایت هستی انسانی خوداندیشی و خودآیینی است. انسان و جامعه ایرانی سخت به این خوداندیشی و خودآیینی نیازمند است. از این رو، رسالت روشنفکر امروز ما دقیقا در یاری رساندن به آدمیان در جهت رهنمون شدن به همین استقلال و خودآیینی تعریف می شود. اما کانت راه رسیدن به بلوغ یا همان خودآیینی را چه می داند؟ به پرسش کشیدن و نقد اکنون؛ بنابراین، روشنفکر ما، امروز باید از یک رویداد تاریخی- اکنونیت بپرسد: چه چیزی در این لحظه در حال رخ دادن است؟ ما امروز چه هستیم؟ چه می اندیشیم؟ و چه انجام می دهیم؟ انسان ایرانی، در مسیر خودآیینی نیازمند آن است که تاریخ اکنون و معاصرش را به مسئله تبدیل کند، به روزگار خود به شیوه ای سلبی و منفی نیز بنگرد، با اندیشیدن به روزگار خویش، از آنچه هست، فرا رود. آنچه هست را مورد نقد قرار دهد، از آنچه هست امتناع کند، نظمی که او را این گونه ساخته است، تخریب کند، در برابر هر آنچه یک هویت دگرآیین را بر او تحمیل کرده است، مقاومت کند، از خویشتن فاصله بگیرد، اخلاق رهایی از خود، خودپرسشگری و متفاوت شدن را بیاموزد و نهایتا، لوگوس (زبان) خودآیینی را به اتوس (سبک زندگی) خود تبدیل کند. انسان ایرانی در این مسیر همچنین باید طبیعی و ضروری بودن محدودیت ها و شرایط تاریخی ای را که بر او حاکم شده است، به نقد بکشد و امکان تغییر را به روی خود بگشاید. این انسان باید بداند هویت کنونی او محصول شکل خاصی از پیوند «حقیقت-معرفت-قدرت» است؛ وقتی رابطه ضروری و ابدی اضلاع این مثلث به پرسش کشیده شوند، آن گاه خصلت تصادفی و گذرای آن بر آفتاب می شود و امکان عبور و رهایی مهیا می شود. او باید به روحانیت گرایی ای بگرود که منتهی به فرارَوی از خویشتن و نگریستن از بالا به خود است؛ چراکه او نه صرفا نیازمند شناخت خویشتن، بلکه نیازمند راهی برای برگذشتن از آن هم هست. بی تردید، این مهم محقق نمی شود مگر در نخستین گام، انسان ایرانی میان «بودن» و «وجود» خود تفکیک و تمایزی قائل شود. به دیگر سخن، انسان ایرانی، نخست باید یک «قیام ظهوری» یا «برآیش» (اگزیستانس) داشته باشد و بپذیرد به عنوان یک «باشنده بشری» و در مقام تنها باشنده ای که به روی آنچه هست، باز و مسئول است، «وجود» دارد. او باید با رد مطلق گرایی فکری از تفکر کلی راجع به تمام امور عالم و آدم بپرهیزد و بر لحظه زندگی و زیستن تأکید کند. او باید بپذیرد وجود داشتن به معنای تعالی دائمی، صیرورت و در گذرِ مستمر بودن از وضع موجود است، بپذیرد که اگزیستانس موجودی است که هر لحظه نو می شود. او باید بپذیرد که ماهیت انسان در اثر انتخاب آزاد و آگاه خود او تحقق می یابد و بپذیرد که بشر از ابتدا موجود ساخته و پرداخته ای نیست؛ بلکه با برگزیدن اخلاق خود، خویشتن را می سازد و بنابراین، او مسئول شکل گیری آن کسی است که شده است و بنابراین، درون گرایی بشر نه فقط آن مفهومی است که خود در ذهن دارد، بلکه همان است که از خود می خواهد، آن است که پس از ظهور در عالم، از خویش بروز می دهد. به قول سارتر: «بشر، پیش از هر چیزی «طرحی» است که در درون گرایی خود می زید.» او باید از خودشناسی آغاز کند تا به خداشناسی برسد: «من عرف نفسه فقد عرف ربه.» او باید راه های رسیدن به مطلوب را خود آزادانه برگزیند و برای نیل به آن بکوشد؛ زیرا چیزی از آسمان نخواهد آمد و هر اتفاقی که قرار است بیفتد در زمین خواهد افتاد: «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم.» اما آنچه از اگزیستانسیالیسم (همچون هر «ایسم» دیگر) نصیب انسان ایرانی معاصر شد، نوعی و سطحی از پوچی، بیهودگی، بی معنایی، تنهایی، بیگانگی و بی هدفی شرایط هستی و زندگی بود؛ از این رو، بسیاری از روشنفکران ایرانی بر این عقیده و نظر شدند که جهان هستی فاقد هرگونه ارزش، حقیقت یا معنای انسانی است، زندگی انسان گذری است که از هیچ آغاز می شود و به هیچ می انجامد و انسان موجودی غم زده و بی هدف است.




٣ اما بر خلاف این «نیاز»ها و «ضرورت»های تاریخی، بسیاری از ما ایرانیان، کماکان زیستی «بر زمانی» و نه «در زمانی» داریم. گذشت سریع ایام، چندان روح و روانمان را نمی آزارد. چندان تمایلی به شنیدن واقعیت هایی نظیر اینکه «کاروان تمدن بشریت فرسنگ ها از ما فاصله گرفته است، نداریم.» کماکان، خرامان خرامان طی طریق می کنیم و سر هر کوچه و بازاری توقف کرده و لحظه ها را در طرح و بحث مسائل حاشیه ای گم می کنیم و در انتظار بازگشت «آینده»، «حال» را نیز از دست می دهیم. بسیاری از ما، در هزارتوی انگاره های خود سخت گرفتار آمده و غافل از آنیم که رود زمان شتابان در حال گم شدن در افق است و در صورت همره و همراه نشدن با آن، از موج های سبزش جز کفی نصیب ما نخواهد شد. در این شرایط، بسیاری از ما همچون مرغکان خسته سنگین بال، در کلبه نمناک انگاره های خود، به انتظار نشسته ایم، خیره در افق، با خود می گوییم: شاید رود زمان برگردد باز، با یک سبد پرِ پرواز. بسیاری از ما، مانده ایم به امید و انتظار که شاید روزی آن سفر کرده، حلقه بکوبد بر در، شاید که بیاید و بماند، شاید به مرام ما درآید و بسیاری از ما، چنان در چنبره دنیای فسرده و خامشِ انتظار گرفتار آمده ایم که صدای پای زمان «حال» را که شتابان در رفتن و دور شدن است و صدای پای حوادث (آسیب ها، تهدیدها، بحران ها، شکاف ها، عبورها و…) را نمی شنویم و نمی بینیم که جامعه امروز و فردای ما در مسیر و سراشیبی نوعی جایگزینی انگیزه ها و انگیخته های منفعت-مصلحت محور فردی به جای انگیزه ها و انگیخته های جمعی ایدئولوژیک؛ نوعی عبور از سیاست مرسوم و مألوف، سطحی از گرایش به زندگی روزمره و سیاست روزمره، مرتبه ای از گرایش به حزب زندگی، نوع و درجه ای از احساس نارضامندی سیاسی، بی قدرتی سیاسی، احساس بی عدالتی سیاسی-اجتماعی-اقتصادی، احساس مهجوری و بی معنایی سیاسی، احساس بی علاقگی و بی تأثیری سیاسی، احساس بی قاعدگی سیاسی، احساس بیگانگی سیاسی، احساس بی اعتمادی سیاسی، احساس ناامنی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، احساس ناامیدی نسبت به آینده؛ نوعی عبور از گروه های مرجع مألوف و مرسوم؛ و نیز، نوعی تغییر هویتی، فرهنگی، اجتماعی و معرفتی، قرار گرفته است.


٤ برای برون رفت از این وضعیت، از یک سو، نخست، باید باور کنیم که «آینده همان ساختن است». اما توصیف آینده به عنوان «قلمرو امکان» را نباید به این معنا فرض کنیم که ما قدرت نامحدودی برای خلق رؤیاهای خود داریم، بلکه چنین توصیفی ما را در موقعیت ملوانی قرار می دهد که هم زمان باید باد را پیش بینی کند که در حال شروع به وزیدن است و در همان زمان عجله کند که به نقطه امنی برسد. دوم، بپذیریم که آینده را صرفا از رهگذر ردگیری آثار و نشانه هایش که در سرزمین «گذشته» و «حال» باقی گذاشته، می توان مورد تعقیب قرار داد. به بیان دیگر، باید اعتقاد داشت «آینده» در زمان «گذشته» و «حال» مخفی است. به تعبیر بودا، «ما همان چیزی هستیم که انجام داده ایم و آنچه خواهیم بود که اکنون انجام می دهیم». سوم، بپذیریم «چیزی مطبوع تر و مطلوب تر از یک باد برای کسی که مقصد خود را نمی داند، نیست». چه علائم و نشانه های دلالت دهنده و راهنمایی برای پیش بینی و شناخت روندهایی که در محیط ما جاری و ساری هستند می توانند وجود داشته باشند، زمانی که خود ما نمی دانیم به کجا می رویم؟ صرفا با قرار گرفتن در مسیر است که آینده در قلمرو اراده ما قرار می گیرد و موضوع ساختن و پرداختن می شود. سنکا، می گوید: «کسی که نمی داند دارد به کجا می رود، نمی تواند بگوید که کدام جهت وزش باد برای او مطلوب است». اگر خود ما ندانیم که به کجا می خواهیم برویم، چه هدفی می تواند برای تلاش جهت پیش بینی آینده های محتمل و روندهای پنهان در محیط کنونی مان وجود داشته باشد؟ از این نظر است که آینده حیطه ای برای اراده است و چهارم، همگان بر این اصل گردن نهیم که هیچ راه برون رفتی از شرایط موجود، وجود ندارد که وضعیت موجود را به چالش نکشد، حتی اگر به این نتیجه منتهی شود که وضعیت موجود بهترین حالت ممکن است و در یک کلام، باید بپذیریم پیشگویی کار احمق ها، پیش بینی کار ساحران و پیش سازی (پیش نگاری) کار عقلاست؛ بنابراین «گذشته» را موضوع «خوانش» و «اکنون» را موضوع «نگارش» و «آینده»ی خود را موضوع «پردازش و زایش» قرار دهیم و آن را با قلم کنشِ حکمت آلود (پراکسیس) خود بنویسیم.




٥ از سوی دیگر، اصلاح طلبان ضرورتا باید اصلاح طلبی را بر شکلی از ارتباط بازاندیشانه با زمان گذشته و حال متکی کنند و از رهگذر نقد و آفرینش بی وقفه خودشان به خودآیینی خود پویایی و مانایی ببخشند. از این منظر، تبدیل خودِ اصلاح طلب به عاملی خودآیین و «من ِ اندیشنده» صرفا از طریق تفکر انتقادی (هستی شناسی انتقادی خود) و از طریق در دوران زیستن میسر است. در دوران بودن و زیستن، به معنای قراردادن خودمان در جریان لحظات فرار و ناپایدار نیست، بلکه به معنای قراردادن خود در مسیر و متن و بطن شرح ها و تفسیرهای دشوار و پیچیده تاریخی و آفرینش عصری خود است. در دوران زیستن، هم با در آغوش کشیدن ِ واقعیت های زمان و زمانه و هم با خلق و آفرینش دوباره آنان- توأم با نوعی عبور از آنان- قرین و همراه است. تاری که ما را به زمان و زمانه مان وصل می کند، وفاداری ارتدکس مشرب به عناصر آموزه ها و آموخته های دیروز و امروزمان نیست، بلکه فعالیت بی وقفه ایستار گفتمانی ماست، یعنی خویگان (اِتوس) گفتمانی ای است که یک آن دست از نقد دوره تاریخی خویش برنمی دارد (در بیان کانتی-فوکویی). چنانچه از این منظر اصلاح طلبی را همچون نگرش یا اتوس فهم کنیم و آن را در قاب و قالب نحوه ای از ارتباط با واقعیت معاصر، یک انتخاب ارادی از سوی مردمانی خاص، شیوه ای از اندیشیدن و احساس کردن، نحوی از کنش ورزی و رفتارکردن که در عین حال هم بیانگر نوعی تعلق است و هم به عنوان یک وظیفه پدیدار می شود، نقش و نقاشی کنیم، آن گاه باید بگوییم استمرار در الهام گرفتن از این روح و اتوس اصلاح طلبی و وفاداری به آن چیزی خواهد بود که همواره از اصلاح طلبی در بنیان و از ابتدا یک نقد رادیکال ساخته است؛ یعنی روشی که آمادگی انتقاد از خود را دارد. این نقد اصولا و صریحا از خود می خواهد که راه تغییر و دگرگون سازی خود، راه ارزش یابی مجدد از خود و راه تفسیر دوباره خود را باز بگذارد.


اصلاح طلبان باید دائما تلاش کنند خودشان باشند و نباشند؛ به خود امکان وجود بدهند و از بت واره کردن آن امتناع کنند؛ دائما از خود بپرسند: اکنون در کدامین مرحله عمل سیاسی قرار دارند؟ اقتضای نظری و عملی این «مرحله» چیست؟ در این شرایط، کدامین گفتمان از استعداد و امکان استعاری و هژمونیک شدن برخوردار است؟ کدامین گفتمان می تواند چهره پرومته ای داشته باشد – یعنی توأمان گفتمان/پادگفتمان، قدرت/مقاومت، توده ای/نخبه ای، سنتی/مدرن، ایرانی/جهانی و… باشد؟ کدامین گفتمان می تواند رهروان و همرهانی از جنس و نوع تمامی انسان های آزاد و آزاداندیشی داشته باشد که به حکم شأن انسانی خود مایل اند که در مسیرش گام بگذارند و هدفشان بیش و پیش از تسخیر قدرت، تلطیف و تصحیح آن باشد؟ کدامین گفتمان می تواند از استعداد و قابلیتِ «دردسترس بودگی» و «استفاده شوندگی» بیشتری برخوردار باشد و نقش کلید درهای بسته را بازی کند؟ کدامین گفتمان از استعداد و امکانِ ابتنای سلطه بر رضایت، اجماع، اقناع و عقل سلیم، به جای زور، ایجادِ یک نیروی متحد تاریخی و رهبری اخلاقی، فرهنگی و فکری آن، دراختیار گرفتن ذهن و اندیشه عاملان اجتماعی، ایجاد زنجیره هم ارزی و زنجیره تمایزها، رسوب در لایه های مختلف اجتماعی، انطباق و تعامل با واقعیت ها و سامان دادن به نابسامانی ها و شرایط متحول، هویت بخشی به فرد و نیروهای اجتماعی، توزیع معنویت و تخصیص مقتدرانه ارزش ها در سطح جامعه، ایجاد محیط خارجی مناسب (از رهگذر تشنج زدایی و هم زیستی مسالمت آمیز با سایر کشورها)، برخوردار است؟ و در یک کلام، کدام گفتمان می تواند مشق و انشای زمانه و روح زمانه باشد.




٦ اصلاح طلبان باید بپذیرند به تصریح فوکو، «اصلاحات در خود وجود ندارد. اصلاحات در هوا و مستقل از کسانی که آن را انجام می دهند، وجود ندارد. نمی توان کسانی را که باید این اصلاحات را اداره کنند، در نظر نگرفت»؛ بنابراین، باید تلاش کنند خود مظهر و الگوی آنچه باشند که می گویند و می خواهند. نهایتا، اصلاح طلبان باید بپذیرند – باز به گفته فوکو – «اصلاحات هرگز چیزی غیر از نتیجه فرایندی نیست که در آن درگیری، رویارویی، مبارزه، مقاومت و… وجود دارد»؛ بنابراین، خود را برای گام نهادن در مسیری سخت و دشوار مهیا کنند و نارفته راه رسیدن را؛ و ناکشیده رنج، گنج را طلب نکنند.


محمدرضا تاجیک-تحلیلگر مسائل سیاسی و استاد دانشگاه

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *