بازدید خودرو چقدر خرج روی دست تان می گذارد؟

[ad_1]

در روزهای آخر سال هستیم و خیلی ها برنامه سفر نوروزی شان را از همین حالا مشخص کرده اند مقصد سفر و همراهان تنها قسمتی از ماجراجویی دو هفته ای شماست چیزی که خیلی ها به آن اهمیت نمی دهند


در روزهای آخر سال هستیم و خیلی ها برنامه سفر نوروزی شان را از همین حالا مشخص کرده اند. مقصد سفر و همراهان تنها قسمتی از ماجراجویی دو هفته ای شماست. چیزی که خیلی ها به آن اهمیت نمی دهند. آماده کردن وسیله سفر یعنی خودروی شخصی است. اینکه سوییچ را بچرخانید و استارت بزنید و گازش را بگیرید و بروید، ساده انگاری است.




آنها که سنی ازشان گذشته است همیشه قبل از سفر ساعت هایی را به آماده کردن خودرویشان اختصاص می دهند. باک پر از بنزین، لاستیک سالم، موتوری که مثل ساعت کار کند، لنت هایی که ترمز کردن را برای شما آسان کنند و فرمانی که تنظیم باشد تا به قول معروف «نزند»، فهرست کارهایی هستند که باید برای وسیله نقلیه تان انجام دهید.




زره سفر بپوشید




برای اینکه در طول سفر بر اثر ایراد فنی خودرو دچار دردسر نشوید علاوه بر ابزار و لوازم معمولی خودرو از قبیل انواع آچار، انبردست و پیچ گوشتی، اشیاء زیر را همیشه همراه داشته باشید: حتما جعبه ای تهیه کنید و در آن ابزار مورد نیاز تعمیر ماشین را قرار دهید. ابزاری مانند پیچ گوشتی، انبردست، لاستیک زاپاس، کاغذ سمباده، فیوز، چسب نواری و قطره ای. قبل از سفر از میزان روغن کلاچ، آب رادیاتور، روغن موتور و روغن گیربکس آگاهی پیدا کنید و حتما باد لاستیک هایتان را نیز تنظیم کنید.




تنظیم باد هزینه ای ندارد. تنبلی نکنید و در حین سفر هم که شده کنار یک آپاراتی ترمز بزنید تا شاگرد تعمیرکار باد لاستیک های شما را تنظیم کند.




جعبه کمک های اولیه را حتما در مکانی مناسب در ماشین بگذارید تا هنگام نیاز از آن استفاده کنید. یک جفت کابل برای اتصال باتری به طور موازی با گیره های سوسماری، انواع فیوز 5، 10، 15 و 20 آمپری و کپسول آتش نشانی مخصوص خودرو هم لازم تان می شود. قیمت کپسول متفاوت است، از 55 هزار تومان شروع می شود تا 98 هزار تومان. کپسول آتش نشانی را گفتیم، جعبه کمک های اولیه را هم بگوییم که عریضه توصیه های کارشناسان خودرو خالی نماند. این جعبه ها 20 تا 40 هزار تومان قیمت دارند؛ از چسب زخم و قیچی و دستکش بگیرید تا اپسری سیلوسپت 50 میلی لیتری و ژل کیتوهیل داخل شان هست. چراغ قوه و فندک و آچار هم از ملزومات یک سفر چند روزه است.




به تعمیرگاه می رویم




از کارشناسان و تعمیرکاران متخصص پرسیدیم که یک خانواده عازم سفر چه نیازی به چکاپ خودروی خود دارند و در چکاپ خودرو چه خدماتی به صاحب خودرو ارائه می دهند. آنها گفتند چکاپ خودرو قبل از سفر می تواند خودرو را تا حد زیادی از مشکلاتی که در سفر پیش می آید محافظت کند.




یک تعمیرکار می گوید اولین کار، بازدید چهار چرخ ماشین است. او توضیح می دهد: «بازدید از چهار چرخ در واقع بازدید از لنت های ترمز ماشین است. در صورتی که این لنت ها مشکل داشته باشند بابت تعویض لنت جلو و عقب 15 هزار تومان هزینه می گیریم».




تنظیم انژکتور یا کاربراتور که البته به نوع ماشین بر می گردد، خدمت دیگری است که تعمیرکارها در حین چکاپ ماشین برای شما انجام می دهند. دیاگ خودرو فصل مشترک کار است. به گفته یکی از تعمیرکاران، اگر دستگاه زده شود و خطا هم پیدا نشود پنج تا 10 هزار تومان باید بپردازید.




یک تعمیرگاه در محدوده آزادی و خیابان استاد معین از مشتریان خود هفت هشت هزار تومان و از مشتریان گذری 25 تا 30 هزار تومان بابت دیاگ دریافت می کند. البته این مبلغ برای ماشین های ارزان قیمت داخلی است. امان از روزی که خودروی شما خارجی باشد، آن هم از نوع گران قیمت. آن جاست که سر و کارتان با پول خرد نیست. چون تعمیرکاران باید برای خرید دستگاه دیاگ مخصوص خودروهای لوکس پول زیادی بدهند و هزینه هایشان هم حتما برگردد. یک تعمیرگله بابت دیاگ خودروهای لوکس مانند تویوتا و هیوندای، حداقل 50 هزار تومان از شما مطالبه می کند.




بازدید جلوبندی هم بستگی به این دارد که تعمیرکارتان چاله داشته باشد یا نه. اگر چاله داشته باشد پول زیادی نمی گیرد اما اگر چاله نداشته باشد چون مجبور است تک تک چرخ ها را باز کند، 10 هزار تومان اجرت می گیرد. اگر جلوبندی نیاز به تعمیر داشته با شد، هزینه جلوبندی خودرو از 50 هزار تومان آغاز می شود و تا 400 هزار تومان بالا می رود.




به طور معمول خودروهای سمند، 405 و پارس که در یک گروه قرار می گیرند، در صورت نیاز به تعمیر جلوبندی حدود 120 هزار تومان هزینه لوازم و 40 تا 50 هزار تومان هزینه اجرت روی دست تان می گذارند.




موضوع مهم بعدی روغن موتور است. برای خودروهای داخلی مانند پراید و پژو 405 اگر روغن ایرانی استفاده کنید باید حدود 50 هزار تومان پول بدهید و در صورت انتخاب روغن خارجی و تعویض فیلترها، خرج تان نهایتا 100 هزار تومان می شود. تعمیرگاه ها برای تندر 90 اگر روغن ایرانی بخواهید 80 تا 85 هزار تومان و برای انواع خارجی روغن 100 تا 110 هزار تومان از شما هزینه می گیرند که بین هفت تا هشت هزار کیلومتر کارکرد خودرو را تضمین می کند.




آج های لاستیک از شما محافظت می کنند




در حین رانندگی هر صدایی که از موتور خودرویتان بشنوید به آن احساس می شوید و سریع یا خودتان دست به کار می شوید و کاپوت را به بالا می زنید یا به سراغ تعمیرکار می روید تا متخصص فن، مشکل را حل کند. اما لاستیک ماشین چیزی نیست که صدایش دربیاید یا جلو چشم تان باشد.




خیلی که نگران لاستیک و ماشین تان باشید، هر از گاهی به آپاراتی مراجعه می کنید تا باد را تنظیم کند. چیزی که خیلی ها از آن غافل می مانند ساییدگی لاستیک هاست. چک کردن ساییدگی لاستیک ماشین چیزی نیست که قبل از یک سفر جاده ای و بیرون شهری همراه کل خانواده، بتوانید نسبت به آن بی تفاوت باشید. آنها که وسواس دارند به محض اینکه سلامت آج ها به حدود 30 درصد رسید نسبت به تعویض آن اقدام می کنند.




حالا فرض اینکه افراد وسواسی را کنار بگذاریم. کارشناسان می گویند اگر هشتاد نود درصد آج لاستیک ها رفته باشد، باید به لاستیک فروشی بروید و دو حلقه لاستیک نو بخرید. این زمان معمولا دو سال است. سراغ لاستیک فروشی ها رفتیم تا از قیمت ها باخبر شویم. برای پراید اگر بخواهید لاستیک ایرانی تهیه کنید باید جفتی 220 تا 230 هزار تومان هزینه کنید و اگر یک جفت لاستیک اندونزیایی بخرید، باید 10 هزار تومان، برای کره ای 30 هزار تومان و برای ژاپنی 50 هزار تومان بیشتر دست در جیب کنید.




اگر ماشین تان تندر 90 باشد برای لاستیک ایرانی 280 هزار تومان، مدل اندونزیایی 320 هزار تومان، مدل کره ای 360 هزار تومان و مدل ژاپنی 420 هزار تومان کنار بگذارید. برویم سراغ ماشین های خارجی؛ اگر خودرویتان کمری باشد و لاستیک فابریک یوکوهاما ژاپنی برای آن بخرید جفتی 800 هزار تومان و اگر هیوندای آزرا داشته باشید، برای یک جفت لاستیک فابریک هانکوک کره ای همان 800هزار تومان را باید بپردازید.

[ad_2]

لینک منبع

پخت و پزهای پشت پرده در واشنگتن

[ad_1]

پخت و پزهای پشت پرده در واشنگتن

برداشت من این است که بعد از پیروزی ترامپ تاکنون پخت و پزهای مقدماتی با تیم ترامپ درمورد ایران صورت گرفته که درصورت حمایت ژنرال مک مستر مشاور جدید امنیت ملی, تیلرسون وزیر خارجه و ژنرال ماتیس رئیس پنتاگون, عملیاتی خواهد شد


برداشت من این است که بعد از پیروزی ترامپ تاکنون پخت و پزهای مقدماتی با تیم ترامپ درمورد ایران صورت گرفته که درصورت حمایت ژنرال مک مستر مشاور جدید امنیت ملی، تیلرسون وزیر خارجه و ژنرال ماتیس رئیس پنتاگون، عملیاتی خواهد شد. هنگامی که ترامپ بعد از پیروزی برای دیدار با اوباما به کاخ سفید رفت، تنها توصیه اوباما به او این بود که مایکل فلین را به سمت مشاور امنیت ملی منصوب نکند. ترامپ هم ظرف 24 ساعت او را منصوب کرد. توصیه اوباما به خاطر گزارش هایی بودکه قبلا از سازمان های امنیتی و اطلاعاتی آمریکا دریافت کرده بود. بنابراین چند هفته ای نیاز بود تا ترامپ به اشتباه خود پی برده و فلین را برکنار کند. اکنون تیم اصلی ترامپ نهایی شده و بنابراین قاعدتا استراتژی جدید واشنگتن در مورد ایران در اولویت جلسات اولیه شورای امنیت ملی آمریکا خواهد بود. اما چند مطلبی که ممکن است در این تصمیمات جدید موثر باشد.








بعد از اینکه پیروزی ترامپ مشخص شد، عادل الجبیر وزیر خارجه عربستان عمده وقت خود را بی سروصدا و محرمانه در واشنگتن گذراند. او منزلی در واشنگتن دارد و بنابراین نیازی به هتل هم نداشت. دراین مدت شبانه روز به دیدار و گفت وگو با اطرافیان ترامپ و اعضای برجسته کنگره، دوحزب دموکرات و جمهوری خواه و کمیته مشترک آمریکا و اسرائیل یعنی آیپک (قدرتمندترین لابی صهیونیست ها) پرداخت.




سه حرف اصلی او از این قرار بود: حضور و نفوذ ایران در منطقه را کاملا حذف کنید و اگر مایل به حمله نظامی نیستید، توانش را کاملا مستهلک کنید، فلش اتهام تروریسم را از وهابیت-عربستان به سمت ایران تغییر دهید و بالاخره اینکه متحدان عرب آمریکا در منطقه را مورد حمایت های جدی تر قرار دهید. او بسته اقتصادی جذاب چند صد میلیارد دلاری را روی میز کاخ سفید گذاشت و به تیم ترامپ قول داد که عربستان و متحدان عربش، تمام هزینه های آمریکا درمورد اقدامات مورد درخواست ریاض در منطقه را تامین خواهند کرد. نتانیاهو هم بعد از پیروزی ترامپ و قبل از تحویل گرفتن کلید کاخ سفید، با او گفت وگو کرد و ضمن ارائه نقشه راه جدید در مورد قضیه فلسطین و نیز برای مقابله با برجام و ایران، از او خواست امور خاورمیانه را به دامادش، کوشنر واگذار کند. در مورد کوشنر هم در یک کلام خلاصه کنم و آن اینکه او و نتانیاهو یک روح در دو بدن هستند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! توافق نانوشته کوشنر-تل آویو-عربستان این است که آمریکا و اسرائیل مدیریت راهبردی اقدامات ضدایران را به عهده گرفته و عربستان و متحدانش نیز هزینه ها را تامین خواهند کرد. تل آویو فاتحه راه حل دو دولت فلسطینی – اسرائیلی را خواهد خواند و آمریکا و اعراب متحد آمریکا مستقیم یا غیرمستقیم کمک خواهند کرد. مثلث مذکور تلاش خواهد کرد با جذب مصر و ترکیه، همه قدرت های اسلامی اصلی متحد غرب را به جبهه ضدایران ملحق کند. ازسوی دیگر تیم ترامپ درون یک حلقه بسته، روی طرح یک بده بستان بزرگ با روسیه کار می کنند. از جمله اینکه حوزه ای در اروپای شرقی را به عنوان حوزه نفوذ روسیه بپذیرد. هدف اصلی هم این است که روابط استراتژیک روسیه با چین را متزلزل کنند تا آمریکا بتواند چین را مهار کند. قاعدتا در این بسته روابط مسکو-تهران هم مدنظر خواهد بود. اما تحقق چنین معامله بزرگی، کار بسیار دشواری است زیرا جوهره استراتژی آمریکا، رهبری بلامنازع بر جهان است. در آمریکا همه با مهار چین موافقند اما نه به قیمت اتحاد استراتژیک با روسیه. بنابراین در این مورد ترامپ در داخل با چالش های مهمی مواجه خواهد شد. مگر اینکه امتیازات متقابل بیش از حد تصور بزرگ باشد. اما تحقق بخش اول استراتژی ترامپ یعنی ایران در داخل آمریکا با مخالفت جدی مواجه نخواهد شد. اینکه ترامپ در دوره انتخابات، عربستان را منبع اصلی تروریسم خواند و بعد از انتخابات هم با ملک سلمان تلفنی در مورد همکاری های استراتژیک توافق کرد، در چارچوب محورهای فوق است.




ترامپ یک دیپلمات نیست و بنابراین در یک کلمه هم بند را آب داد. او در سخنرانی فلوریدا در مورد برنامه های خاورمیانه اش ازجمله ایجاد منطقه امن درسوریه گفت: «عرب ها هزینه آن را می دهند چون آنها به جز پول چیزی ندارند.» اینکه در اجلاس امنیتی مونیخ، ترکیه و عربستان و اسرائیل به طور متحد و یکپارچه تندترین اتهامات را به ایران زدند، نیز بخشی از این مبادلات مقدماتی است.




در دوره اوباما، فلش تروریسم از ایران و هم پیمانانش به سمت عربستان و وهابیت رفت. یکی از پخت و پزهای جدید این است که ایران به عنوان حامی تروریسم تبلیغ شود و در مورد وهابیت و تکفیری ها و عربستان به عنوان منشأ و منبع تروریسم کمتر حرف زده شود. خواسته فوری سعودی ها از آمریکا، پیروزی در یمن است. بنابراین احتمالا در این مورد اقدامات جدیدی در دست بررسی است. ممکن است ترکیه ماموریت پیدا کند که مذاکرات سوریه درقالب مثلث جدید روسیه-ایران-ترکیه را طولانی کند تا پیروزی عربستان در یمن هویدا و بالانسی به نفع عربستان در منطقه به وجود آید. آنگاه با گسترش حمایت ها از گروه های تکفیری در سوریه، اسد-روسیه-ایران در موضع ضعف قرار گیرد و به تبع آن تلاش کنند تا بغداد به سمت واشنگتن و ریاض چرخش کند. تحریم های جدید آمریکا تحت پوشش تروریسم و حقوق بشر و ضعیف تر کردن لابی نیمه جان ایران در آمریکا از جمله دیگر موارد است. از نظر طراحان پخت و پزهای جدید، زمان هم مناسب است زیرا ایران در چند ماه آینده درگیر انتخابات ریاست جمهوری می شود. آنها این گونه فکر می کنند که اصحاب سیاست در ایران در چنین شرایطی غرق در رقابت های داخلی خواهند بود و این زمان بهترین فرصت است.


سیدحسین موسویان


پژوهشگر ارشد دانشگاه پرینستون آمریکا

[ad_2]

لینک منبع

سالروز درگذشت «محمد مصدق»

[ad_1]

سالروز درگذشت محمد مصدق

در روز ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ هجری شمسی, دکتر محمد مصدق, نخست وزیر ایران در فاصله سال های ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ و رهبر نهضت ملی شدن صنعت نفت, چشم از جهان فرو بست


محمد مصدق در ۲۹ اردیبهشت ۱۲۶۱ هجری شمسی در تهران (و به روایتی در روستای آهو از توابع آشتیان) به دنیا آمد. پدرش میرزا هدایت الله آشتیانی معروف به «وزیر دفتر» از بزرگمردان دوره ناصری و مادرش ملک تاج خانم (نجم السلطنه) فرزند عبدالمجید میرزا فرمانفرما و نوه عباس میرزا ولیعهد قاجار و نایب السلطنه ایران بود.








هنگام مرگ میرزا هدایت الله در سال ۱۲۷۱ شمسی محمد ۱۰ ساله بود، و ناصرالدین شاه علاوه بر اعطای شغل و لقب میرزا هدایت الله به پسر ارشد او میرزا حسین خان، محمد را «مصدق السلطنه» نامید. مصدق السلطنه پس از تحصیلات مقدماتی در تبریز به تهران آمد، در سال ۱۲۷۸ دایی مصدق (عبدالحسین میرزا فرمانفرما) در حالی که محمد مصدق ۱۷ سال بیشتر نداشت، با بقیه افراد فامیل مادری اتابک را کنار زد و مصدق مستوفی خراسان شد. پس از اینکه به مستوفی گری خراسان گمارده شد، با وجود سن کم بر کار خود مسلط یافت و توجه و علاقه عموم را جلب کرد.




مصدق السلطنه در اولین دوره انتخابات مجلس مشروطیت به نمایندگی از طبقه اعیان و اشراف اصفهان انتخاب شد ولی اعتبارنامه او به دلیل سن او که به سی سال تمام نرسیده بود، رد شد. مصدق در سال ۱۲۸۷ خورشیدی برای ادامه تحصیلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصیل در مدرسه علوم سیاسی پاریس به سوئیس رفت و به اخذ درجه دکترای حقوق در دانشگاه نوشاتل نائل آمد.




دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران اقامت در سوئیس که آن را «وطن ثانوی» خود می خواند، می نویسد: «در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بین ایران و انگلیس منعقد گردید…. تصمیم گرفتم در سوئیس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قلیلی هم کالا که در ایران کمیاب شده بود خریده و به ایران فرستادم؛ و بعد چنین صلاح دیدم که با پسر و دختر بزرگم که ۱۰ سال بود وطن خود را ندیده بودند به ایران بیایم و بعد از تصفیه کار هایم از ایران مهاجرت نمایم. این بود که همان راهی که رفته بودم به قصد مراجعت به ایران حرکت نمودم…»








دکتر مصدق سپس شرح مفصلی از جریان مسافرت خود از طریق قفقاز به ایران داده و از آن جمله می نویسد چون کمونیست ها بر این منطقه مسلط شده بودند، به او توصیه کرده بودند که دست هایش را با دوده سیاه کند تا کسی او را سرمایه دار نداند! دکتر مصدق اضافه می کند: «به دستور ژنرال قنسول ایران در تفلیس اتومبیلی تهیه نمودند که با پرداخت چهل هزار مناتت مرا به پتروسکی برساند و از آنجا از طریق دریا وارد مشهدسر (بابلسر فعلی) شویم. ولی چند ساعتی قبل از حرکت خبر رسید که کمونیست ها دربند را تصرف کرده اند که از این طریق نیز مایوس شدم و چون ناامنی در تفلیس رو به شدت می گذاشت از همان خطی که آمده بودم به سوئیس مراجعت کردم.»




مصدق پس از دریافت مدرک از دانشگاه نوشاتل، به ایران بازگشت و تقدیر و سرنوشتش این بود که در ایران به تمام پست ها و مشاغل حساسی که یک چهره سیاسی می تواند برسد، دست یابد. مصدق در ابتدای کار، چون با بعضی مسائل در ایران، به ویژه قرارداد سال ۱۹۱۹ میلادی با انگلیس مخالف بود، تصمیم داشت دوباره به سوئیس بازگردد، ولی کابینه مشیرالدوله برای تصدی مقام وزارت عدلیه (دادگستری) از وی دعوت به عمل آورد و این شروع کار بود.




وی در ادامه، در پاییز سال ۱۲۹۹ به حکومت فارس منصوب گردید و سال ۱۳۰۰ به وزارت دارایی رسید. مصدق بعد از این سمت، در سال ۱۳۰۱ نیز در آذربایجان به مشاغل دولتی سطح بالا رسیده و مدتی بعد به دلیل مخالفت با حکومت مرکزی از این سمت استعفا داد. سال بعد وزیر امور خارجه ایران شد و در سال ۱۳۰۳ که همزمان با آغاز دوره پنجم مجلس قانون گذاری بود، به نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای ملی انتخاب شد. همین طور در دوره ششم نیز دوباره به این سمت دست یافت.








بعد از اتمام دوره ششم به دلیل دخالت دولت در انتخابات مجلس، از سیاست کناره گیری کرد. دکتر مصدق بار ها از سوی دولت و حکومت به زندان افتاد یا تبعید شد. از آن جمله بعد از کناره گیری از سیاست در چهارم تیر سال ۱۳۱۹ بود که به بیرجند اعزام شد و تا آذرماه همان سال در زندان بود و دوباره به احمدآباد تبعید شد. مصدق در دوره های چهاردهم و شانزدهم مجدداً از طرف مردم تهران به عنوان نماینده انتخابی و مردمی به مجلس رفت و در این زمان بود که برای احقاق حقوق مردم ایران به تشکیل جبهه ملی اقدام کرد تا بتواند در راه مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت ایران گام های مثمرثمرتری را بردارد و عاقبت موفق شد در روز ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ قانون ملی شدن صنعت نفت را از تصویب مجلس سنا بگذراند.




در اردیبهشت ماه سال ۱۳۳۰ دکتر مصدق با تکیه به رای اعتماد اکثر نمایندگان مجلس و برای به ثمر رساندن قانون ملی شدن صنعت نفت و نظارت هرچه بهتر بر انجام امور، مقام نخست وزیری ایران را پذیرفت. نخستین اقدام دکتر مصدق پس از معرفی کابینه، اجرای طرح ملی شدن صنعت نفت بود. به دنبال شکایت دولت انگلیس از دولت ایران و طرح شکایت مزبور در شورای امنیت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نیویورک شد و به دفاع از حقوق ایران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و در احقاق حق ملت ایران به پیروزی دست یافت. در بازگشت به ایران سفری نیز به مصر کرد و در آنجا مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار گرفت.




انتخابات دوره هفدهم مجلس به خاطر دخالت های ارتشیان و دربار به تشنج کشید و کار به جایی رسید که پس از انتخاب ۸۰ نماینده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه های باقی مانده را صادر کرد. مصدق برای جلوگیری از کارشکنی های ارتش از شاه درخواست کرد اداره وزارت جنگ را به دولت بسپارد. این درخواست از طرف شاه رد شد و به همین دلیل دکتر مصدق در ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱ از مقام نخست وزیری استعفا کرد. یک روز بعد، مجلس قوام السلطنه را به نخست وزیری انتخاب کرد و قوام السلطنه با صدور بیانیه شدیداللحنی نخست وزیری خود را اعلام نمود.




مردم که از برکناری دکتر مصدق شدیدا خشمگین بودند، در پی چهار روز تظاهرات و قیام های پیوسته در حمایت از دکتر مصدق، موفق به ساقط کردن دولت قوام شدند و در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دکتر مصدق بار دیگر به مقام نخست وزیری ایران رسید.








در روز ۹ اسفند ماه ۱۳۳۱ دربار با کمک عده ای از روحانیون، افسران اخراجی و اراذل و اوباش تصمیم به اجرای طرح توطئه ای علیه مصدق گرفتند تا او را از بین ببرند. نقشه از این قرار بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پایتخت خارج شود و اعلام دارد که این خواسته دکتر مصدق است. اراذل و اوباش وابسته به دربار هم به بهانه جلوگیری از سفر شاه در مقابل کاخ شاه تظاهرات برپا کنند و هنگام خروج دکتر مصدق از دربار وی را به قتل برسانند. ولی از آنجایی که مصدق از نقشه اطلاع یافت توانست جان سالم بدر برد و توطئه با شکست روبرو شد. با این حال همان زمان، سرتیپ افشار طوس رییس وفادار شهربانی دکتر مصدق، به وسیله عمال دربار و افسران اخراجی به قتل رسید.




به علت اختلافات شدید مجلس با دولت دکتر مصدق، و به دنبال استعفای بسیاری از نمایندگان مجلس، دولت اقدام به برگزاری همه پرسی در سطح کشور کرد تا مردم به انحلال یا عدم انحلال مجلس رای دهند. در این همه پرسی که البته به خاطر همزمان نبودن زمان انتخابات در تهران و شهرستان ها، و همچنین جدا بودن محل صندوق های مخالفان و موافقان انحلال مجلس مورد انتقاد بسیاری از منتقدان قرار گرفت، در حدود دو میلیون ایرانی به انحلال مجلس رای مثبت دادند و مجلس در روز ۲۳ مرداد ۱۳۳۲ رسما منحل شد.




در روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ طبق نقشه ای که بعد ها مشخص شد سازمان های جاسوسی آمریکا و انگلیس برای براندازی دولت مصدق کشیده بودند، شاه دستور عزل دکتر مصدق را صادر کرد و رییس گارد سلطنتی خویش، سرهنگ نصیری را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزیر فرمان را به وی تحویل دهد. همچنین نیروهایی از گارد سلطنتی مامور بازداشت عده ای از وزرای دکتر مصدق شدند. ولی نیروهای محافظ نخست وزیری در یک حرکت غافلگیر کننده رییس گارد سلطنتی و نیرو هایش را خلع سلاح و بازداشت نمودند و نقشه کودتای ۲۵ مرداد به شکست انجامید.








در روز ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ دولت های آمریکا و انگلیس با اجرای نقشه دقیق تری دست به کودتای دیگری علیه دولت ملی دکتر مصدق زدند که این بار باعث سقوط دولت وی شد. در این روز سازمان سیا با دادن پول به ارتشیان و اراذل و اوباش تهران آن ها را به خیابان ها کشاند. به دلیل خیانت رییس شهربانی و بی توجهی رییس ستاد ارتش دولت مصدق، کودتاچیان توانستند به آسانی خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندین ساعت نبرد خونین، گارد محافظ نخست وزیری را نابود کنند و خانه وی را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. ولی دکتر مصدق موفق شد به همراه یاران خود از نردبان استفاده کند و به خانه همسایه پناه ببرد.




در این کودتا گروهی از یاران سابق دکتر مصدق نیز دخالت داشتند و همزمان اعضای حزب کمونیست توده که در روزهای ۲۶ و ۲۷ مرداد به بهانه هواداری از دکتر مصدق دست به راهپیمایی زده بودند، در روز ۲۸ مرداد هیچ عملی بر ضد کودتاچیان انجام ندادند.




با پیروزی کودتا، در روز ۲۹ مرداد دکتر مصدق و یارانش خود را به حکومت کودتا به رهبری سپهبد زاهدی تسلیم کردند. دکتر مصدق بعد ها در دادگاه نظامی، با برملا کردن اسرار کودتای ۲۵ و ۲۸ مرداد چهره کودتاچیان را نزد جهانیان رسوا کرد اما در پایان دادگاه وی را به ۳ سال زندان محکوم کردند و پس از گذراندن ۳ سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمدآباد تبعید شد و تا آخر عمر تحت نظارت همان جا ماند. در سال ۱۳۴۲ همسر دکتر مصدق، خانم ضیاءالسلطنه، در سن ۸۴ سالگی درگذشت و دکتر مصدق را بیش از پیش در غم فرو برد. حاصل ازدواج وی و دکتر مصدق ۲ پسر و ۳ دختر بود.




در ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ ساعت ۶ صبح دکتر محمد مصدق به دنبال یک دوره طولانی بیماری سرطان، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. او وصیت کرده بود پیکرش را کنار کشته شدگان ۳۰ تیر در «آرامگاه ابن بابویه» دفن کنند، ولی با مخالفت شاه چنین نشد و او در یکی از اتاق های خانه اش در احمدآباد به خاک سپرده شد.




در سال های حکومت محمدرضا پهلوی برگزاری مراسم بزرگداشت دکتر محمد مصدق از سوی حکومت وقت ممنوع اعلام شد اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی در تاریخ ۱۵ اسفند ۵۷ یکی از بزرگترین گردهمایی های سیاسی در سالروز درگذشت رهبر نهضت ملی نفت بر مزار وی در احمدآباد برگزار شد. در این مراسم که آیت الله طالقانی سخنران آن بود، به نوشته روزنامه اطلاعات یک میلیون نفر به احمدآباد رفتند.




اطلاعات در شماره همان روز در توصیف این مراسم نوشت: «امروز ایران پس از دوازده سال خون دل خوردن و خاموشی به خاطر عجز از برپایی مراسم تجلیل از شادروان دکتر محمد مصدق رهبر ملی خود باشکوهی خیره کننده یاد آن بزرگ مرد تاریخ مبارزات ضد استعماری ملل شرق را گرامی داشت. مراسم تجلیل از این ابرمرد چندان باشکوه بود که بی شک پرتو پرجلالش قرون متمادی بر صفحات تاریخ جدید ایران پرتو خیره کننده ای داشت.»

[ad_2]

لینک منبع

«خدیجه مصدق»، آخرین قربانی رضاخان

[ad_1]

خدیجه مصدق , آخرین قربانی رضاخان

کم نیستند کسانی که در تاریخ معاصر ایران به دلیل جایگاه خانوادگی یا اجتماعی و سیاسی آدم های مهمی بوده اند اما کمترین ردی از آنها یافت می شود از آغاز که تصمیم گرفتم درباره زندگی و زمانه گمشدگان بنویسم و نوری درون تاریکخانه تاریخ بیندازم, خانواده مرحوم مصدق را برای شروع انتخاب کردم آن هم به خاطر دختر سوم و آخرش خدیجه یا به قول خودشان خدوج


کم نیستند کسانی که در تاریخ معاصر ایران به دلیل جایگاه خانوادگی یا اجتماعی و سیاسی آدم های مهمی بوده اند؛ اما کمترین ردی از آنها یافت می شود. از آغاز که تصمیم گرفتم درباره زندگی و زمانه گمشدگان بنویسم و نوری درون تاریکخانه تاریخ بیندازم، خانواده مرحوم مصدق را برای شروع انتخاب کردم؛ آن هم به خاطر دختر سوم و آخرش خدیجه یا به قول خودشان «خدوج».




بدون شک محمد مصدق یکی از مهم ترین شخصیت های سیاسی تاریخ معاصر ایران است و به تبع آن خانواده اش نیز اهمیت دارند. فعالیت های سیاسی پدر بر زندگی فرزندان تاثیر مستقیم گذاشت اما حکایت دختران کمی متفاوت تر از دو پسر او بود. آن دو دختر بزرگ تر را ابتدا نوشتم تا به دردانه مصدق برسم؛ دختری که کودتای 28 مرداد (که شاید بزرگ ترین واقعه زندگی مصدق باشد) را ندیده و آن زمان اصلا در ایران نبوده است؛ اما قربانی اصلی ظلم پهلوی پدر و پسر به پدرش بود.




دردی که خدیجه از رنج پدرش در سال 1319 متحمل شد تا حدود 60 سال همراهش بود. خدیجه مصدق 25 آذر 1306 مطابق با 17 دسامبر 1923 در تهران به دنیا آمد و 29 اردیبهشت 1382 مطابق با 19 می 2003 دیده از جهان فرو بست. او بیش از دو خواهر بزرگ ترش مورد توجه تاریخ قرار گرفته است؛ اما این توجه نه از برای فعالیت هایی بود که نداشته، بلکه به دلیل ظلمی بوده که بر او رفته است. خدیجه حدود 50 سال از عمر خود را در بیمارستانی روانی در سوئیس گذراند.




یک روز نحس تابستان




«روز داغی بود؛ وسط تابستان 1319. مصدق به تهران آمده بود. او، زهرا، خدیجه و مجید (نوه مصدق فرزند ضیاء اشرف) توی ویلایی اجاره ای بودند در شمیران، وسط دامنه های کوهستان البرز. آن زمان شمیران هیچ شبیه جنگل پر از برج الانش نبود. در واقع هنوز جزئی از تهران هم نشده بود. روستایی بود و جمعیت اندک پراکنده ای داشت و فقط رولزرویس رضاشاه سکوت و آرامشش را به هم می زد.




خانواده مصدق ساکن چندتایی اتاق بودند با اسباب و اثاثیه ای ساده توی باغی بزرگ که وسطش آلاچیقی داشت کنار استخری، برای صرف غذا و تفریح و تفرج – گرگ و میش غروب بود که رییس پلیس محل و دوتا پاسبان رسیدند دم درِ باغ. نوکر خانه گفت «آقا خانه نیستند»؛ اما سر آخر زیر بار رفت که این طور نیست و گفت توی آلاچیق منتظر بمانند تا مصدق بیاید. مصدق وارد آلاچیق که شد، گفت «تمام ده سال گذشته را منتظرتان بودم.»




پلیس ها ازش خواستند با ماشین خودش همراه شان بیاید و هر چه یادداشت و سند در آنجا دارد، با خودش بیاورد. قرار شد بروند خانه وسط شهرشان در خیابان کاخ، چندتایی سند دیگر را بردارند و بعد بروند به اداره پلیس. قرار شد آنها نگاهی به نوشته های مصدق بیندازند، چندتایی سوال ازش بپرسند و بگذارند بروند.




مصدق حرف های اطمینان بخش پلیس ها را باور نکرد، اگرچه وقتی داشت می رفت، عین شان را برای همسرش تکرار کرد. احتمالا چندتایی عامل در بازداشت مصدق نقش داشتند، همه شان هم مرتبط با نوع روابط و ارتباطات واقعی یا منتسب او با خارجی ها، روابط و ارتباطاتی که رضاشاه را نگران می کرد و آزار می داد. شاید مصدق اشتباه کرده بود که خانمی فرانسوی برای تدریس خصوصی به مجید و خدیجه استخدام کرده بود. محتمل است سفر برلینش شک برانگیخته باشد.»




آنچه نقل شد بخشی از کتاب کریستوفر دی بلیگ، روزنامه نگار و محقق بریتانیایی است: «ایرانی میهن پرست، محمد مصدق و کودتای خیلی انگلیسی». این کتاب بر اساس یافته ها و اسناد منتشر شده در آرشیوهای دولتی آمریکا، بریتانیا و دیگر کشورها به شرح زندگی سیاسی مصدق می پردازد. بخش مهمی از روایت کتاب درباره خدیجه است.




او در ادامه این بخش از کتاب می نویسد: «بعد از دستگیری مصدق، به خانواده اش دستور دادند برای زندانی غذا و لباس اضافی ببرند و آنها هم دوباره از شمیران نقل مکان کردند به خیابان کاخ تا به او نزدیک تر باشند.




وقتی شنیدند عزم به انتقال مصدق است، اجازه گرفتند آشپز خانوادگی، جواد، را همراهش بفرستند تا مراقب او باشد. دوستی در اداره پلیس به احمد، زمان دقیقی را گفت که قرار بود این سفر صعب انجام شود. (باز هم باید با ماشین خودش می رفت و در زندان هزینه ها به عهده خودش بود.) دوست احمد بهش گفت: «اگر می خواهید برای آخرین بار پدرتان را ببینید، آنجا باشید.» سر آن بعدازظهر مقرر، جمعیتی از خانه خیابان کاخ روانه شدند. احمد، ضیاء اشرف و دوتا نوجوان خانه، خدیجه و مجید روبروی اداره مرکزی پلیس اطراف خیابان را پرچین کشیده بودند و خانواده از آن پشت دولا شدند تا از لای درزها و روزنه ها داخل اداره پلیس را نگاهی بیندازند.




قربانی این موقعیت خدیجه بود، دختر کوچک و عزیز کرده مصدق، او جزء همان جمع مختصری بود که وقتی داشتند مصدق را از اداره مرکزی پلیس بیرون می کشیدند تا هل بدهند توی ماشین و روانه شرق کنند، پشت بوته ها دولا شده بود و نگاه می کرد. طبیعی بود که آن صحنه روی همه آن جمع تماشاگر اثر گذاشت؛ اما ابعاد اثرگذاری برای خدیجه متفاوت بود. بعد دیدن و بردن به زور مصدق، او و باقی برگشته بودند به خانه خیابان کاخ و آنجا او زار زد و فریاد می کشید که «پاپا، پاپا». این قضیه به خصوص برای مجید ترسناک بود؛ جا خورده بود که می دید همبازی اش گرفتار چنین اندوهی شده.» این اتفاق سرنوشت غریب خدیجه را تا پایان عمرش رقم زد؛ بیش از 50 سال بیماری و تنهایی آخرین بازمانده.




روند درمانی ناامید کننده در ایران




کریستوفر دی بلیگ در ادامه کتاب خود و درباره روند بیماری و درمان خدیجه می نویسد: «تصمیم این شد که خدیجه برود شمال شهر به خانه عمویش در شمیران تا پیش دختر عمویش باشد که تقریبا هم سنش بود و با هم نزدیک و صمیمی بودند؛ اما این هم جواب نداد. چند روز بعدتر دم سحر دربان باغ ناگهان از جا پرید، وقتی دید هیبتی کوچک که فقط لباس خواب تنش است دارد باغ را به سمت دروازه اش می دود که به خیابان می رسد. تلاش جمعی دربان و چندتایی آدم دیگر بود که مانع بیرون رفتن او شد.




لباس مناسب تنش کردند. بعد به اغما رفت، چهار روز بعدتر به هوش آمد؛ اما دیگر از دست رفته بود. بیشتر وقت ها آرام بود و توی خودش. به نظر می آمد عمیقا در فکر است و محزون؛ اما هر وقت آشفته و پریشان می شد و به خصوص موقعی که برای پدرش گریه می کرد و جیغ می کشید، آرام کردنش سخت بود. بعضی وقت ها به نظر می آمد مجید تنها کسی است که می تواند باهاش ارتباط برقرار کند. مجید می نشست کنارش، آرام حرف می زد و دستش را می گرفت و تشنج فروکش می کرد.»




تصویری که این محقق ایتالیایی از شرایط آن زمان خدیجه ارائه می دهد، دردناک است. او در ادامه می نویسد: «پزشک های تهران گیج و سرگشته شده بودند. اندختندش توی آب سرد، یک دوره تزریق انسولین را امتحان کردند که باعث آرامشی مرگ وار شد؛ معنایش صحنه هایی آزار دهنده بود. اعضای خانواده و ساکنان خانه دور و بر باغ خدیجه را دنبال می کردند تا گیرش بیندازند و مجبورش کنند و تسلیم سوزن در انتظارش شود. پزشک ها به خانواده گفتند خدیجه باید مدتی را دور از آدم های آشنایش باشد. این شد که مدتی را همراهی ک پرستار در خانه ای انتهای باغ زندگی کرد و غذایش را آنجا خودش تک و تنها می خورد.




باقی اوقات کسانی می رفتند به او سر می زدند. اعضای خانواده می آمدند به دیدنش و اگر آرام و خلقش خوش بود، می بردندش بیرون ماشین سواری یا پیاده روی. این کار بعضی وقت ها خوب جواب می داد و خدیجه با روحیه خوب بر می گشت اما تشنج هایش قابل پیش بینی نبودند. یک بار زهرا گفت دخترش دیگر خوب شده، فقط چون دختر از وضعیتی وخیم به حال طبیعی برگشته بود.»




دست آخر تصمیم خانواده مصدق این شد که او را برای ادامه درمان به سوییس اعزام کنند. دی بلیگ در این باره تصریح می کند: «سال 1947 او را به درمانگاهی در سوییس فرستادند، جایی که پزشکانش مهربان بودند و داروها خوب بود. جایی که می توانست در محیطی مطبوع زندگی کند و مجید عزیزش (فرزند ضیاء اشرف و نوه مصدق) به او سر بزند. سر آخر جراحی برش مغزی که پزشکان آمریکایی به مصدق و غلامحسین پیشنهاد داده بودند روی خدیجه انجام شد؛ بعدش افسوسی تلخ بر تصمیم شان خوردند چون این عمل دیگر آخرین برق چشم های خدیجه را هم ازش گرفت.»




اقامت در بیمارستان روانی




غلامحسین، فرزند ارشد مصدق در کتاب «در کنار پدرم» که اولین بار در سال 1369 منتشر شد، درباره اتفاقی که برای خدیجه رخ داده، نوشت: «هنگامی که پدر را طناب پیچ کرده و دست و پایش را گرفته بودند تا به اتومبیل برسانند، خدیجه خواهر 13 ساله ام که از چگونگی دستگیری پدر و مسافرت اجباری او خبر داشت، در کنار ساختمان زندان، انتظار دیدار او را می کشید. مادرم در مقابل اصرار توأم با عجز و لابه خواهرمان، او را همراه مستخدم ما، آنجا فرستاده بود. خدیجه دختری زرنگ، باهوش و مهربان بود، با پدرم انس و الفت داشت.




آقا نیز به کوچک ترین فرزندش بسیار علاقه مند بود. به درس و مشقش می رسید. برای او قصه می گفت. شیرینی و شکلات می خرید. با چنین روابطی بین دختر و پدر، ناگهان پدر به زندان می افتد و دختر که بسیار غمگین و افسرده شده در آن روز ناگهان مشاهده می کند که پدرش را دست و پا بسته، مانند کوله باری کشان کشان به داخل اتومبیل می اندازند و می برند.»




غلامحسین در ادامه می افزاید: «خدیجه که با دیدن منظره تکان خورده بود، پس از بازگشت به منزل با حال نزار و رنگ پریده، هوش و حواسش را از دست داده بود. دخترک کارش ساخته شده بود. از آن روز به بعد، به بیماری اعصاب و روان دچار شد و دیگر به حال عادی برنگشت. مدتی در تهران تحت درمان بود، سپس پدرم او را در یکی از بیمارستان های سوییس بستری کرد. او سال هاست که در بیمارستان به سر می برد و شفا نیافته است. چند سالی است که به علت بالا رفتن قیمت ها و گران شدن ارز نتوانسته ایم هزینه نگهداری او را به طور منظم بپردازیم. اخیرا انجمن شهر لوزان نامه ای به بیمارستان نوشته و از جانب ما متعهد شده که بدهی گذشته را پرداخت کنیم.»




عمل جراحی نافرجام




شیرین سمیعی، همسر سابق محمود، نوه مصدق در کتاب «در خلوت مصدق» با اشاره به خدیجه می نویسد: «ضیاء اشرف به خواهرش خدیجه، کوچک ترین دختر مصدق که همگان در خانواده او را خدوج می نامیدند، علاقه وافری داشت و هر زمان که به سوئیس می آمد، او را می دید. این دختر بیمار و در بیمارستانی در نوشاتل به سر می برد و ضیاء اشرف به دستور پدرش به امور بیمارستان او رسیدگی می کرد.




روزهای یکشنبه اغلب به دیدارش می رفتیم. به خاطر عمل جراحی که سال ها پیش به پیشنهاد برادرش غلامحسین خان بر روی مغزش انجام گرفته بود، بسیار آرام می نمود. کم حرف بود و مدت زمان کوتاهی با ما می نشست و سپس می رفت. زود خسته می شد و بیشترین خاطراتش به دوران پیش از عمل جراحی باز می گشت.




امور پزشکی خانواده مصدق همواره به غلامحسین خان محول می شد و می شنیدم که او را به خاطر تصمیمی که درباره درمان خواهر خدیجه گرفته بود، سرزنش می کنند؛ چون پس از یک چنین عملی امید هیچ گونه بهبود و دگرگونی وجود نداشت و تغییری در بیمار رخ نداد. او برای همیشه در حالتی که به ظاهر خموش و آرام می نمود باقی ماند… دکتر مصدق بسیار خدیجه را دوست می داشت و فرزند محبوبش بود. دختر نیز به پدر دل بسته بود.»




غلامحسین مصدق و مجید بیات، پسر خواهر خدیجه نیز در نوشته های شان درباره این عمل جراحی چند باری سخن گفته اند.




روایت «عبدالمجید بیات» از خاله اش




بیست و نهم فروردین 1391 عبدالمجید بیات، فرزند ضیاء اشرف دختر ارشد مصدق، رنج نامه ای درباره خاله اش منتشر کرد. به گزارش ایسنا مجید بیات در بخشی از نوشته خود می گوید: «بیماری خدیجه در سال 1319 بر اثر شوک شدید عصبی که مشاهده عینی بازداشت خودکامه پدر و شرایطی که ماموران شهربانی وقت با قهر و غلبه و خشونت ایشان را به زندان منطقه کویری بیرجند اعزام می کردند، به وجود آمد، چرا که علاقه عمیقی به پدرش دکتر محمد مصدق داشت. من شخصا در کنار او شاهد این صحنه بودم. با اطلاعی که دوستی از صاحب منصبان شهربانی به دایی اینجانب مهندس احمد مصدق رسانده بود، همراه ایشان و مادرم ضیاء اشرف، خدیجه و من به شهربانی شتافتیم و پشت شمشادهای مشرف به در بزرگ ماشین رو پشت محوطه شهربانی، شاهد این صحنه تاثرانگیزی شدیم.




روایت دیگری در ذکر این ماجرا، از کتاب خاطرات دایی دیگر بنده دکتر غلامحسین مصدق نقل شده است که به علت سهو راوی و ویراستار از دقت لازم برخوردار نیست. در راه بازگشت به منزل حال خدیجه شدیدا دگرگون شد و از آن پس متاسفانه حالت عصبی و پریشانی وی ادامه یافت. بر اثر شیوه خشن معالجه، پریشانی و افسردگی (دپرسیون) عمیق در تهران آن زمان (شوک الکتریکی و تزریق بی پروای انسولین) و زندانی بودن پدر، احوال خدیجه به تدریج به وخامت گرایید.»




او در ادامه می نویسد: «در سال 1947 برای تحصیل عازم سوییس شدم. چندی بعد خدیجه و خانم ضیاءاالسلطنه مادربزرگم نیز به منظور معالجه او به من پیوستند. خدیجه در آسایشگاهی واقع در نیون (نزدیک ژنو) و سپس در آسایشگاه دیگری در نوشاتل در شرایطی مناسب، با داشتن پرستار مخصوص تحت مراقبت پزشکی و معالجه قرار گرفت. نوسان های روانی خدیجه به صورتی بود که پزشکان نوشاتل با امید به بهبود طی چند سال به معالجه پرداختند اما بالاخره عملی که پزشکان نوشاتل مناسب حال خدیجه نمی دانستند در برن انجام شد اما برایش زمان متوقف شد و بقیه عمر محکوم به ماندن در آسایشگاه گردید.




در بازگشت به آسایشگاه پرفارژیه (Prefargier) که موسسه ای معظم و شناخته شده بود تا با داشتن پرستار خصوصی به نام مادموازل بوم (Baum) که می توانست سالی دو بار همراه وی به تعطیلات و گردش برود، در آسایش و رفاه اما سکون و سکوت خویش زندگی کرد.»




مجید شرح حال خاله اش را این گونه ادامه می دهد: «در ماه یک یا دو بار به دیدار خدیجه به آسایشگاه نوشاتل می رفتم. از دیدنم و دریافت هدایا خوشحال می شد ولی نمی خواست از پدر و مادرش صحبت شود و اگر در سوییس نبودم، دوستان سوییسی ام به جای من به او سر می زدند. از گفتگو خسته می شد لذا بنا بر تجربه ناشی از شرایط روانی او قرار بر این شده بود حتی الامکان کسانی که به دیدارشان عادت نداشت از او عیادت نکنند. او شکلات دوست داشت و سیگار می کشید که مرتب برایش ارسال می شد.




با شروع جنگ ایران و عراق، وضع خدیجه نیز مختل شد. عایدی او اجاره بهای دو ساختمان بود که کاملا وصول نمی شد. دو ساختمانی که دکتر مصدق برای پرداخت هزینه های او خریده بود که پس از خدیجه بنا بر سند مالکیت به عنوان مال وقف به بیمارستان نجمیه برسد. به علاوه دکتر مصدق طی وصیت نامه ای رسمی ولایت خدیجه را به ترتیب سن، بر عهده اولاد خود قرار داده بود که سپس به همان ترتیب، بر عهده نواده اش قرار گیرد.




پس از وفات ایشان، مادرم خانم ضیاء اشرف ولایت را به عهده گرفت و نهایتا با درگذشت بقیه اولاد، بر عهده من قرار گرفت. بالا رفتن بی قاعده قیمت ارز هم قوز بالای قوز شد. به آسایشگاه پرفارژیه بدهکار شدیم. در این میان مادموزال بوم نیز فوت کرد و خدیجه همدم شفیق خودش را از دست داد. با نبود امکان مالی استخدام جایگزین میسر نشد، لذا خدیجه با سایر بیماران بیش از گذشته محشور شد. از آن پس نیز عواید خدیجه تا پایان عمر، با مشکل وصول می شد و کافی هم نبود، از این رو من شخصا مخارج حوائج شخصی و هزینه های او را که بر ذمه من بود، پرداختم.» (مجله بخارا/ فروردین و اردیبهشت 91/ شماره 86)




مخارج بیمارستان




مصدق در زمان حیات خود وضعیت مالی مناسبی داشت و در وصیت نامه اش نیز برای تامین مخارج خدیجه برنامه ریزی مناسبی انجام داده بود. سرهنگ جلیل بزرگمهر، وکیل مرحوم مصدق در صفحه 131 کتاب «خاطرات جلیل بزرگمهر از امور شخصی و خانوادگی مصدق» می نویسد: «دکتر مصدق به موازات رسیدگی به امور وصیت و وکالت و قیمومیت دخترش از تنظیم برنامه ای جهت تقسیم غیرمنقول و املاک واقع در ناحیه ساوجبلاغ از محال کرج که متعلق به فرزندان بود و او با حق وکالت اداره املاک را داشت، غفلت نمی کرد.




به هر ترتیب که بهتر می توانند با هم کنار بیایند، ملک حسین آباد و دو سهم احمدآباد را هم از بابت سهم خدیجه قبول می کنم و ولایتا از طرف او می فروشم به دو برادر و خواهر او به مبلغ یک صد هزار تومان که هر کدام از آنها تعهد کنند از سهمی که املاک دیگر به او می رسد تا زمانی که حیات دارد، همه ساله مقدار هفتاد و پنج خروار گندم از عایدی خود که مجموعا در سال سیصد خروار گندم برای خرج مریضخانه ای که هست و چنانچه خوب و از آنجا خارج شد، برای مخارج او بپردازند.»




بیانیه سفارت ایران در سوییس




در اواخر عمر خدیجه کم کم فضای اطلاع رسانی جهانی نیز در حال تغییر بود؛ گسترش اینترنت موجب شد کمی از فراموشی انسان ها جلوگیری شود. عده ای از ایرانیان نسبت به وضعیت او معترض شدند و ادعا داشتند دولت ایران به وضعیت خدیجه، آخرین فرزند قهرمان ملی شدن صنعت نفت بی توجه است. در پی انتشار برخی مطالب در این باره و شرایط اسفبار خدیجه در آسایشگاهی در سوییس، سفارت ایران در این کشور بیانیه ای صادر کرد.




در بیانیه سفارت ایران در برن آمده بود: «اخیرا در فضای مجازی در خصوص سرکار خانم خدیجه مصدق فرزند مرحوم دکتر محمد مصدق نخست وزیر پیشین ایران مطالبی منتشر شده که با توجه به اطلاعات نادرست موجود در آن، بخش مطبوعاتی سفارت جمهوری اسلامی ایران موارد ذیل را برای اطلاع عموم و روشنگری اعلام می دارد. خانم خدیجه مصدق در تاریخ 29 اردیبهشت 1382 در 80 سالگی در شهر نوشاتل سوییس دار فانی را وداع گفته و در همان شهر به خاک سپرده شده است.




ایشان به دلیل بیماری که در صغر سن دچار شده بود، بیش از 50 سال در آسایشگاه بیماران شهر نوشاتل زندگی می کرد و در زمان حیات مرحوم دکتر محمد مصدق، هزینه های آسایشگاه مذکور (بعضا تا حدود 10 هزار فرانک در ماه) توسط او و سپس تا اوایل دهه 70 هجری شمسی توسط وراث پرداخت می شد. بعدا هزینه ها توسط قیم و مشارکت یک نهاد اجتماعی مقیم کانتون نوشاتل تامین می گردید.




مسئولین کنسولی سفارت جمهوری اسلامی ایران در برن نیز وضعیت او را مورد پیگیری قرار داده و رد محل آسایشگاه مذکور از مرحومه خدیجه مصدق عیادت نموده اند. هر چند مرحومه مصدق بنا بر بیماری طولانی، علاقه به دیدار کسی نشان نمی داد. همچنین به مناسبت های مختلف علاوه بر تقدیم برخی هدایا، کمک های مالی نیز از سوی دولت و سفارت جمهوری اسلامی ایران به آسایشگاه فوق الذکر صورت گرفته است.»




خدیجه بر صحنه تئاتر




پس از مرگ غریبانه خدیجه، اوایل سال 95 نمایشی به نام «راپورت های شبانه دکتر مصدق» در ایران روی صحنه رفت. رویا میرعلمی در گفتگو با باشگاه خبرنگاران جوان درباره این نمایش گفته بود: «این نمایش به برهه یک هفته قبل از 28 مرداد از زندگی دکتر مصدق می پردازد و آنچه من از متن و داستان متوجه شدم، همه چیز مستند است و من هم نقش خدیجه دختر مصدق را بازی می کنم. آن چیزی که من روی صحنه اجرا می کنم، ارتباط خدیجه با پدرش یعنی دکتر مصدق است. البته بیشتر این نوع ارتباط تخیل نویسنده بوده. هر چند من تحقیقاتی هم درباره دختر دکتر مصدق داشتم و ایشان در آن برهه زندگی بسیار سخت و دشواری داشتند.




در آن دوران زندگی دختر دکتر مصدق آن قدر سخت و وحشتناک است که از نظر روحی وضعیتش روز به روز بدتر خواهد شد به نوعی که در بیمارستانی در خارج از کشور بستری می شود و همانجا هم از دنیا می رود.»




او در ادامه تصریح کرده بود: «آن چیزی که گفتم مستندات زندگی دختر مصدق است اما در این نمایش، نویسنده این نقش را دراماتیک و جذاب تر روایت کرده. البته به بخش های سخت زندگی خدیجه در اجرا اشاره هایی دارد.»




به هر روی خدیجه چشم از جهان فرو بسته بود و این توجهات، دیگر حواشی موضوع بود. آنچه مسلم است، سرگذشت آخرین فرزند محمد مصدق دردناک تر از آن بود که در تصور بسیاری بگنجد، شاید او واپسین قربانی رضاخان بود.

[ad_2]

لینک منبع

نقش زنان انقلابی

[ad_1]

نقش زنان انقلابی

27 فوریه مصادف است با سالمرگ نادژدا کروپسکایا, همسر لنین و یکی از چهره های اثرگذار در انقلاب بلشویکی روسیه


27 فوریه مصادف است با سالمرگ نادژدا کروپسکایا، همسر لنین و یکی از چهره های اثرگذار در انقلاب بلشویکی روسیه. توجه به زنان انقلابی آنقدر اندک و کم بوده که کمتر مخاطب ایرانی با این چهره ها آشنایی دارد. بررسی عملکرد برخی از این چهره ها همواره می تواند اثربخش بوده و تاثیرات جدی ای بر شناخت هر محققی از روند و فعالیت های انقلابی داشته باشد.




ما همگی با مردان انقلابی ای نظیر چه گوارا، کاسترو، لنین و… آشنا هستیم، اما تاریخ همیشه گرایشی مخفیانه به این داشته که سهم زنان انقلابی ای را که زمان و انرژی و زندگیِ خود را وقف مبارزه با نظام ها و ایدئولوژی ها کرده اند پنهان سازد. به رغم این بدفهمی ها، ده ها زن در تاریخ بوده اند که نقش مهم و مشارکت فعالی در انقلاب ها داشته اند.




این زن ها که از طیف های سیاسیِ مختلف هستند، برخی شان مسلح به تفنگ بودند و برخی مسلح به قلم، اما همگی برای باورهای شان سخت جنگیدند. گاه برخی از آن ها در درون نهضت و انقلاب با چالش هایی جدی و قابل تامل روبرو بوده اند و گاه مخالفان و ضدانقلاب به تخریب و تخطئه آن ها پرداخته است. اما هرچه باشد، نمی توان سهم و تاثیر آن ها را در فرآیند انقلاب ها و کشورهای انقلابی منکر شد.




در این مجال اندک، تنها می توان به معرفی اجمالی ده نفر از این چهره ها به بهانه سالمرگ نادژدا کروپسکایا نشست. شاید قرین صحت باشد که از هم او شروع کرد.




نادژدا کروپسکایا




خیلی ها نادژدا کروپسکایا را صرفاً به عنوان همسرِ ولادیمیر لنین می شناسند و نه نادژدایی که برای خودش یک سیاستمدار و انقلابگرِ بلشویک بود. وی در فعالیت های مختلف سیاسی مشارکتی پر وزن داشت؛ از جمله معاونت وزیرِ آموزش و پرورش از ۱۹۲۹ تا مرگ اش در ۱۹۳۹ و مطالعات آموزشیِ متعدد. وی پیش از انقلاب، در مقام دبیرِ گروه نشریه «ایسکرا» فعالیت می کرد و مکاتبات آن با سراسرِ قاره اروپا را مدیریت می کرد که بسیاری از این مکاتبات را می بایست رمزگشایی کرد.




بعد از انقلاب، زندگی اش را وقف بهبود فرصت های آموزشی برای کارگران و دهقان ها کرد؛ برای مثال، کوشید تا کتابخانه های عمومی در دسترس همگان قرار بگیرد. البته به رغم عنوان همسری لنین و رهبری انقلاب بلشویکی، او از حمله و هجوم هم حزبی ها و خاصه شخص استالین مصون نماند. روایتی وجود دارد که نشان می دهد میزان تعارض این دو چهره در زمان حیات لنین تا چه اندازه جدی و آشکار بوده است. گفته می شود استالین از نامه هایی که لنین بعد از دو سکته اول خود به منشی ها و همسرش نادژدا کروپسکایا دیکته کرده بود، خبر داشت. از آنجا که لنین کم کم در مورد شخصیت استالین نگران شده بود. استالین دلواپس مطالبی بود که در این نامه ها در مورد او مطرح شده بود. اوحتی زن لنین را تهدید کرد، چون می ترسید این نامه هارا به رهبران حزب کمونیست بدهد.




استالین نمی خواست در حالی که تا آن اندازه به کسب قدرت نزدیک شده بود،کروپسکایا برای او دردسر ساز شود. با تهدید به کروپسکایا گفت: «اگر مراقب رفتارت نباشی یک بیوه دیگر برای لنین دست و پا می کنیم». وقتی لنین خبر این گفت وگو را شنید از کوره در رفت. وضعیتش آن قدر بهبود پیدا کرده بود که بتواند ارتباط برقرار کند. نامه ای شدیداللحن به استالین فرستاد و نوشت: «شما به خودت اجازه داده ای که گستاخانه زن مرا به پای تلفن بخوانی وگستاخانه او را مواخذه کنی.




آن هم به رغم این حقیقت که زنم به شما گفته که حاضر است این حرف ها را فراموش کند. هرچند که زینویف و کامنف از طریق او در جریان قرار گرفته اند. من قصد ندارم اقدامی را که علیه من انجام گرفته است به سادگی فراموش کنم ودر اینجا نیازی به تاکید نیست که آنچه علیه همسرم انجام گرفته است علیه خودم تلقی می کنم. بنابراین از شما می خواهم خوب سبک سنگین کنی که آیا می خواهی حرف خود را پس بگیری و عذرخواهی کنی یا ترجیح می دهی روابط ما قطع شود.» استالین بلافاصله عذر خواهی کرد.




کنستانس مارکیوویچ




کنستانس مارکیوویچ، کنتسِ انگلیسی ـ ایرلندی، سیاستمداری عضو حزب جمهوری خواه شن فن و حزب جمهوری خواه فیانا فال، ملی گرایی انقلابی، مدافعِ حقوق زنان و یک سوسیالیست بود.




وی در بسیاری از اقدامات ایرلند برای استقلال از بریتانیا مشارکت داشت؛ برای مثال، «خیزشِ ایستر» در ۱۹۱۶ که وی نقشِ رهبری آن را بر عهده داشت. مارکیوویچ در طول این «خیزش» از سوی تیراندازهای بریتانیایی زخمی و مجبور شد عقب نشینی کند و تسلیم شود. وی تنها زن از بین ۷۰ زنی بود که به سلول انفرادی انداخته و محکوم به مرگ شد، اما به خاطر جنسیت اش مشمول عفو قرار گرفت.




جالب این جاست که کمیته تعقیب ادعا می کرد وی التماس می کرده «من فقط یک زن هستم، شما نمی توانید به یک زن شلیک کنید»، در حالی که گزارش های دادگاه نشان می دهد که وی گفته «واقعاً می خواستم آدم های شما آن قدر شرافت داشتند که به من شلیک کنند.»




کنستانس یکی از نخستین زنان جهان بود که به وزارت رسید (وزارت کار در جمهوری ایرلند، از ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۲) و همچنین نخستین زنی بود که به «مجلسِ عوام بریتانیا» (در دسامبر ۱۹۱۸) راه یافت؛ این موقعیت آخری را وی به خاطر سیاست عدم مداخله حزب شن فن نپذیرفت.




پترا هررا




در طول انقلاب مکزیک، زنان سرباز هم دوشِ مردان به مبارزه ملحق و اغلب هم با آزارِ جنسی روبه رو می شدند. یکی از شناخته شده ترین این سربازان زن، پترا هررا بود که جنسیت اش را مخفی کرد و با نام «پدرو هررا» به انقلابیون پیوست. وی با نشان دادن برتریِ خویش در رهبری (و انفجارِ پل ها) محبوبیت زیادی پیدا کرد و توانست به موقع جنسیت اش را رو کند.








وی در جنگ دوم تورئون (۳۰ می ماه ۱۹۱۴) همراه با ۴۰۰ زن دیگر مشارکت داشت، و خیلی ها معتقد بودند که وی شایسته رتبه بالاتری در این جنگ است. متاسفانه پانچو ویلا احتمالاً نمی خواست زنی را به مقام ژنرالی برساند. به همین خاطر نیز پترا نیروهای ویلا را ترک کرد و دسته خود را شکل داد که فقط زنان در آن حضور داشتند.




نوانیرووا




نوانیرووا زنی نگبویی اهلِ نیجریه، جرقه جنگی کوتاه را زد که اغلب با عنوان اصلی ترین و اولین چالشِ اقتدارِ بریتانیا در افریقای غربی در طول دوره استعمار به شمار می آید. ABA-Wome- در ۱۸ نوامبر ۱۹۲۹، پس از آن که مسئول سرشماری (مارک امرووا) به نوانیرووا گفت: «چند بز و گوسفند و آدم دارید؟»، بحثی بین او و مسئول سرشماری درگرفت.




وی که متوجه شده بود این جمله یعنی زنان نیز باید مالیات بدهند (به طور سنتی زنان از مالیات معاف بودند)، شرایط را با زنان دیگر مطرح کرد و دست به اعتراض زدند. این اعتراض را جنگ زنان می نامند. این جنگ دو ماه طول کشید. نزدیک به ۲۵هزار زن در سراسرِ منطقه درگیرِ این جنگ شدند و برای تغییرِ سیاست های مالیاتی و هم چنین قدرت افسارگسیخته افسران مالیاتچی دست به اعتراض زدند.




سرانجام موقعیت زنان به اندازه ای زیادی بهبود یافت. بریتانیا برنامه های مالیاتی اش را برداشت و برخی افسران مالیاتچی را مجبور به استعفا کرد.




لاکشمی ساهاگال




لاکشمی ساهاگال که بین مردم با عنوان «کاپیتان لاکشمی» شناخته شده است، انقلابی ای بود که در جنبشِ استقلالِ هند فعالیت می کرد، در ارتشِ ملیِ هند مقامِ افسری داشت، و بعدها نیز وزارت امورِ زنان را در دولت «هند آزاد» پذیرفت.




در دهه ۴۰، وی هنگ «رانی جانسی» را سرپرستی می کرد که هنگی زنانه بود. هدف این هنگ سرنگونیِ «حکمرانیِ بریتانیا» در هند دوره استعماری بود. این هنگ یکی از معدود هنگ های مبارزِ زنانه در جنگ جهانیِ دوم بود، و نام آن را از روی یک زن انقلابی در تاریخ هند برداشتند که یکی از چهره های اصلی در شورش هند در ۱۸۵۷ بود.




سوفی شول




سوفی شول، انقلابیِ آلمانی، عضوِ موسسِ گروه مقاومتیِ «رزِ سفید» بود که گروهی خشونت پرهیز و ضد نازی به شمار می رفت و مدافعِ مقاومت فعال در برابرِ رژیم هیتلر بود و با پخشِ اعلامیه ها و دیوارنگاری مبارزه می کرد.


سوفی شول و دیگر اعضای این گروه در فوریه ۱۹۴۳ به خاطر پخشِ اعلامیه در دانشگاهِ مونیخ دستگیر و به اعدام با گیوتین محکوم شدند. نسخه های این اعلامیه که عنوان «مانیفست دانشجویان مونیخ» را بر خود داشت، به بیرون از کشور قاچاق شد و در همان سال متحدین میلیون ها نسخه از آن را از طریقِ آسمان آلمان پراکندند.






بلانکا کانالز




بلانکا کانالز، ملی گرایی اهل پورتوریکو بود که «دختران آزادی» را سازمان داد. این سازمان، شعبه زنان حزب ملی گرای پورتوریکو بود. وی یکی از معدود زنان تاریخ است که شورشی را علیه ایالات متحده رهبری کرد که به «شورشِ هایویا» معروف شد.




در سال ۱۹۴۸، لایحه ای سخت محدودکننده که با عنوان «لایحه ی دهان بند» یا قانون ۵۳ شناخته شده است، عرضه شد که چاپ و انتشار و فروش و نمایشِ هرگونه موادی به قصد فلج کردن یا فروپاشیِ دولت استعماری را جرم به شمار می آورد.




در ۳۰ اکتبر ۱۹۵۰، لانکا و دیگران اسلحه هایی را که وی در خانه اش ذخیره کرده بود در دست گرفتند و توی شهرِ هایویا راهپیمایی کردند، ایستگاهِ پلیس را تسخیر کردند، اداره پست را آتش زدند، سیم های تلفن را قطع کردند و پرچمِ پورتوریکو را در مخالفت با قانون دهان بند برافراشتند. در نتیجه، رئیس جمهورِ ایالات متحده اعلام حکومت نظامی کرد و به ارتش و نیروی هوایی دستور داد که به شهر حمله کنند.




ملی گراها برای مدتی مقاومت کرده اما سرانجام دستگیر و پس از سه سال مادام العمر به زندان محکوم شدند. قسمت اعظمِ شهر هایویا ویران شد، و رسانه های آمریکایی به طور منصفانه ای این حادثه را پوشش ندادند، و بهانه شان هم این بود که رئیس جمهور گفته «این حادثه بین افراد پورتوریکو» روی داده است.




سلیا سانچز




اکثر مردم فیدل کاسترو و چه گوارا را می شناسند، اما کم هستند شمارِ کسانی که نام سلیا سانچز به گوش شان خورده باشد؛ زنی در قلب انقلاب کوبا که شایعه شده بود تصمیم گیرِ اصلی است. پس از کودتای ۱۰ مارس ۱۹۵۲، سلیا به مبارزه علیه حکومت باتیستا پیوست. وی موسسِ جنبشِ «۲۶ ماه مه» بود، و رهبرِ جوخه های جنگی در طول این انقلاب.


سلیا سانچز منابعِ گروهی را تحت کنترل خویش داشت، و حتی ترتیب آن را داد که گراما [قایق] پهلو بگیرد و ۸۲ مبارز را از مکزیک به کوبا منتقل کند تا باتیستا را سرنگون سازند. پس از انقلاب، سلیا تا آخرِ عمرش همراه با کاسترو ماند.






کتلین نیل کلیور




کتلین نیل کلیور، عضوِ «حزب پلنگ سیاه» بود و نخستین عضوِ زن در گروه تصمیم گیری این حزب. وی سخنگو بود و دبیرِ مطبوعاتی، و کمپینِ ملی برای آزادی وزیرِ دفاعِ حزب (هوی نیوتون) را سازمان داد. به رغم اینکه می گفتند «حزب پلنگ سیاه» غالباً مردانه است، اما کلیور به همراه زنان دیگری مانند آنجلا دیویس، دوسوم حزب را تشکیل می دادند.




اسما محفوظ




اسما محفوظ، انقلابیِ دوره مدرن است که به خاطر راه اندازی خیزشِ مردمی در مصر (۲۰۱۱) از طریق پست های ویدئویی و تشویق دیگران به پیوستن در اعتراض های میدان تحریر معروف است. وی یکی از رهبران انقلاب مصر به شمار می آید و عضو برجسته «ائتلاف جوانان انقلابی مصر» است.




البته در تاریخِ انقلابیون زن، این ده زن صرفاً نوک کوه یخی به شمار می آیند.

[ad_2]

لینک منبع